
آغوشتو به غير من به روی هيشکی وا نکن منو از اين دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر ميکشم
منو تو آغوشت بگير آغوش تو مقدسه بوسيدنت برای من تولد يک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتيش ميکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نميشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار به پای عشق من بمون هيچکس رو جای من نذار
مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
در خيالمان كلبه اي ساخته ايم
از عشق
كه پنجره هايش بوي سادگي مي دهد
و ساحل لحظه هايش
به رنگ
آسمان است
نمي دانيم دلتنگ باشيم يا نه!
ولي ما قطعه اي از تنهاييمان را
آرام آرام
در اين كلبه جا ميگذاريم
كلبه عشق ما
جايگاهي است
كه بغض ترانه هايمان
با صداي قدم هاي باران مي شكند
و بهار هر روز تكرار مي شود
سهم ما از اين كلبه
به تماشا نشستن ستاره هاست

بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو
از حرارتت بميرم بگيرم عطر تنتو
واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنياست
ساز آشنای قلبت خوشترين آهنگ دنياست
منو که بغل بگيری گم ميشم تو شهر رويا
بند مياد نفس تو سينم مثل مجنون پيش ليلا
به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا
بغلم کن تا نميرم بی تو، تو دستای سرما
مثل دامن فرشته شب ما قديس و پاکه
حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه
بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگيرم
سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگيرم
جز سرانگشتهای گرمت تن من عشقی نديده
دست بكش رو گونه ی من ، منو خواب كن تا سپيده
با توام ای که نگاهت
منو با عشق آشنا کرد
تو دلم هرم نفسهات
فصل سرما رو فنا کرد
تویی اونکه تو وجودت
نیمی از خودم رو دیدم
با حضور عاشقونت
به خود خودم رسیدم
با تو شادم با تو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون میدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم
گم شدم تو شب چشمات
تو شدی فانوس راهم
تو شدی ماه و ستاره
تو شب سرد و سیاهم
با حضورت میشه حس کرد
یه نفس بوی بهارو
میشه از لبای تو چید
عطر باغ قصه ها رو
با تو شادم با تو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون میدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم
من مسافری غریبم
توی جاده ی نگاهت
که چشام مثل قدمهات
تا ابد مونده به راهت
باورم کن که فقط تو
تویی معنای وجودم
تو بیا تا غم دوریت
نره توی تار و پودم
با تو شادم با تو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون میدم به ظلمت
با تو عشقو میپرستم
گاهی چنان بی تاب می شوم ،
که خیال دیدنت مرا با خود می برد به کویرهای دور
تا انتهای سربی رنگِ ماسه های داغ ،
تا کبودترین خورشید ، تا دلگیرترین غروب
آن وقت تو با لباسی از مخملی به رنگِ لاله های سرخ ،
حریری از دریا به رنگِ آسمان ،
و دسته گلی از رز سرخ ،
پا می گذاری به رؤیاهایم
می آیی
و چقدر آرام می آیی ،
همرنگِ نم نمِ باران ،
در دلم چیزی می شکفد شبیهِ شعر ،
در درونم می نشیند ،
لبانم پر از ترنم و ترانه می شود ،
دستم را دراز می کنم ، واژگان را بی تکلف بر می دارم ،
می گذارم پهلوی هم ، می شود شاعرانه هایم ،
می گذارم تا تو بیایی ،
برایت آرام زمزمه می کنم ،
لبخند می زنی
و قلبم آرام می شود.

آه که چه آتشی از عشقت در درونم برپا شده و شعله ميکشد. تمام وجودم از گرمای آن داغ و سوزان است ولی هيچ آزارم نميدهد و بسيار هم آرامبخش و دوست داشتی است و حاضر نيستم با هيچ آسودگی آنرا مبادله کنم زيرا جز تو راحتی و آسايشي نميشناسم. هر چيزی که از تو و بخاطر تو باشد برايم همچون غنيمتی گرانبها و تحفه ای بسيار نفيس از بهشت است ، به داشتن وجود عزيزت که همچون مائده و نعمت آسمانی از عالم ملکوت به من عطا شده بی اندازه افتخار ميکنم و به خودم ميبالم و تو ای نازنينم بهترينم گل بی همتای من ماية مباهات اين عاشق بيقرار و بيتابت هستی ، وقتی به تو فرشتة مهربانم فکر ميکنم و اسم زيبا و خوش آهنگت را به زبان مياورم مست و مدهوش ميشوم و خلسة بيمانندی به من دست ميدهد ، اگر کسانی که به مستی پناه ميبرند ميدانستند که هيچ مُسکری همچون تو وجود ندارد هرگز به سراغ چيز ديگری نميرفتند و من از اين جهت بسيار خوشنودم که نميدانند و تو فقط به من اختصاص داری ، مستی با تو هميشگی است و خماری ندارد و سرشار از حظ و لذت است ، آنقدر مست توام که جز تو از هيچ خبرم نيست. من واله و شيدای توام و با بودنت در زندگي و قلبم مجنون و ديوانه شده ام ، جنون و ديوانگی برای تو هم عالمی دارد که کسی جز من از آن خبر ندارد ، همه چيز تو برايم ديوانه کننده است. تمام آن سالهايي که قبل از تو گذرانده ام در مقايسه با مدتی که تو عزيزترينم را دارم همچون مرگ است و فقط از وقتی که وجود گلت را به من دادی فهميدم که معناي واقعی زندگي چيست ، عشق تو دل مردة مرا زنده کرد و وجود و روحم احيا شد ، تو همچون بهار در دلم نشستی و سلطان و حاکم بلامنازع قلبم شدی و آنرا از طراوت و عطر و بهشت وجود شيرينت پر کردی. هرقدر هم قلمفرسايي کنم نميتوانم ذرّة بسيار کوچکی از وسعت بی انتهای عشقم به تو همة هستي و زندگيم را بيان کنم. من اصلاً به آن عضو صنوبری شکل نياز ندارم چون تويي که خون و حيات را در رگها و وجودم به جريان واميداری و نيرو و ماية زندگی و حياتم فقط تو هستی و بس ، فقط تو عشقم همة وجودم شاخ نباتم آب حياتم کيميای نايابم اميدم عمرم روحم نفسم همة آرزو و آمالم. وجود و روح و قلبمان با هم يکي شده و بسيار شبيه و مثل هم هستيم ، در تمام طول ساعات گذران روزگارم در فکرم با تو زندگی ميکنم و هميشه تو نازنينم حضور داری و صبحگاهان تويي که قبل از بازگشت روحم در من حاضر ميشوی و شبها تويي که در آخرين لحظه مرا به دستان خواب ميسپاری ، در تمام مدتی هم که از درد و محنت اين آزارگاه و رنجخانه بيخبرم تويي که تنها رهايم نميکني و ناگواريها را بر من آسان ميگردانی و التيام بخش دردهايم هستی. آنقدر دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم که اندازه و انتها ندارد ، دوستت دارم تا هميشه تا انتهاي زمان که انتها ندارد ، به اندازة وسعت تمام هستی و نيستی و خلقت عاشق تو گل بينظيرم هستم و دوستت دارم همانطور که تو تنها آرزويم مرا دوست ميداری ، تو يکي از الطاف خدا در اين زمانة ناگوار و سخت هستی که به من عنايت شده و برايم بهشت زودتر از روز قيامتي و ديگر مرا جز تو نيازی به هيچ نيست و باشد که قدرت را بدانم و از بودن با تو نازنينم گل قشنگم عسل نايابم مستفيض و بهره مند گردم و اي کاش بتوانم ذرّة بسيار کوچکی از شکر داشتنت را بجای آورم ، آمين يا رب العالمين.


من در اين لحظه ها چقدر به تو محتاجم و تمام سلولهايم تو را فرياد ميزنند و ميطلبند، ذرّه ذرّة وجودم که متعلق به خودت است بسان تشنگان مشتاق نوشيدن تو هستند و هيچ چيزی جز وجود تو سيرابشان نميکند، کاش ميشد لحظه ای حضور در کنار تو را درک کنم و از فيض بودن با وجودم بهره مند گردم، حاضرم جانم و همة دارايي و هستي ام را بدهم اگر که ميشد حتی يک لحظه هم بودن در محضر قدسی تو برايم امکانپذير باشد، کاش ميشد کاش ميشد کاش ميشد لحظه ای بجای يکی از انسانهايي قرار بگيرم که خيلی ساده و بدون هيچ توجّهی از کنار تو ميگذرند و نميدانند که کسی به اين عبور و گذرشان که برای آنها ذرّه ای اهميت ندارد غبطه ميخورد و در حسرت يک لحظة اين عبور بيتاب و بيقرار است، بهتر است اعتراف کنم که به حال همة آن عابران بيخبر حسادت ميورزم. آری حسادت، و اين از سر پَستی نيست بلکه از شدّت عشق بيحد و اندازة من به تو وجودم نشأت ميگيرد و الا من در هيچ چيز جز محبّت تو حسود نيستم، اصلاً جز تو چيزی در اين دنيا وجود ندارد که برای من دارای اهمّيت باشد و بتواند حسدم را برانگيزد، ميدانم که تو نيز بيقرار و مشتاق من هستی، خودت ميدانی که ما چقدر شبيه و مثل همديگريم و وجودمان با هم يکی شده و به وحدتی بس زيبا و توصيف ناپذير رسيده و خيلی بيشتر از قبل ما را تشنة وجودمان کرده است، وجود من از تو و وجود تو از من است. ترکيب بينظير من و تو ما را به وجود آورد که خودت ميدانی معنی آن چيست. دلم برايت بسيار تنگ شده و بيصبرانه منتظر دوباره با تو بودن است و برای رسيدن آن هنگام لحظه شماری ميکند. آنقدر با تو يکی شده ام و به يگانگي وجودمان فکر ميکنم که از اين فاصلة بسيار دور نيز با همة وجودم احساست ميکنم. تو تمامی وسعت قلبم و عشقم را به خودت اختصاص داده ای و همه چيزم از آن تو شده و به تصاحبت درآمده است. تقريباً هر شب در خوابم حضور داری و به قدری مهربان و با محبّت هستی که لحظه ای مرا تنها نميگذاری و ای کاش در واقعيت و بيداری هم چنين ميشد، چه حيف که امکانش نيست و تا دير زمانی هم نخواهد بود. از هنگامی که بيدار ميشوم تا زمانی که باز به بستر ميروم لحظه ای نيست که به تو بهترينم فکر نکنم و نيانديشم، به حدّی که حتی نميخواهم به کسی جز تو فکر کنم. گاهی که ميان مردم هستم هرچقدر تأمل ميکنم بيشتر پی ميبرم که به هيچ انسانی ذرّه ای احساس و عاطفه ندارم، تو هم چون فرشته و ملک هستی و جنست از نوع بشر نيست توانستی به راحتی قلبم را به تصرف و تسخير خودت درآوری، دلم شديداً آشوب است و افکارم منظم نيست تا بهتر بتوانم وسعت عشقت را بيان کنم. شدّت و عمق احساس و عشقم را خودت ميدانی و بهتر از هر کسی بحال من آگاهی ای الهة عشق من سلطان قلبم تنها آرزوی من ای مهربانترينم تمام هستی و وجود و زندگيم نازنين بی همتا و بی مانندم ای نيمة ديگر من.
قلم از بيان خوبی تو و ميزان عشق من ناتوان است و هرچقدر هم بنويسم حتي ذرّة بسيار کوچکی از آن را هم نميتوانم به رشتة تحرير درآورم. فقط با بودن و درک حضورت قابل فهم است و ميشود که احساسش کرد، هميشه و با شدّتی وصف ناشدنی دوستت دارم و آرزوی بودن با وجود شيرينت را دارم، دوستت دارم تا بينهايت تا قيامت تا ابد، دوستت دارم به اندازة تمام وسعت هستی و نيستی.

خرمن بوسه هايت امشب باز مي نشيند رو تنم ...غنچه سرخ خنده هاي تو بود چون شكوفه شكفت بر لبانم و مي خرامد نگاه مواجت بر ديدگان خسته ام ...هر دم از دو چشمان عاشقت اشك گرمي مي چكد بر تنم ...قلبم كه مي تپد صداي تو را دارد ، صدايم كه مي زني انگار نبض عالم مي زند...آمدم ميان چمنزار دلت ... كناره چشمه سار دلت آشيانه كنم ...آمدم در خورشيد نگاهت سوختن را بفهمم در شب تاريك چشمانت مهتاب را بجويم و در آن دم كه پيچك ماه در نگاهت قد مي كشد فانوس جانت باشم دانستم قلب تو از هميشه مي تواند كلبة كوچك من باشد ... مي خواهم آخرين چكة آرزوهايت باشم ...مي خواهم با تو سبز شوم با تو شكوفه دهم و با تو بميرم...

وقتی که با تو آشنا شدم زندگيم از هميشه بهتر شد، دل مملؤ از زخمم خوب شد و از اولش سالمتر شد و بعدش که متوجه شدم عاشقت شدم حالم بازم از قبل خيلی عاليتر شد، اون موقع بود که با دل عاشقم فهميدم که گرية ابرها تند و تندتر شد، جلوه و عطر گلها برام زيبا و مُشگين تر شد و همه چيز طبيعت به نظرم از قبلش قشنگتر شد، انگاری دنيا محشر شد، توی پوست خودم نميگنجيدم و قلبم بخاطر عشقت از برگ گلها لطيفتر شد، فکر ميکردم دنيا خيلی زيباست و روحم از روح فرشته ها هم پاکتر شد و عشقم اينقدر ماورايي بود که احساساتم از آب چشمة کوثر زلالتر شد، امّا بعدش انگاری جلوی چشمام بازتر شد و ديدم که شباهت من به ديگران از هميشه کمتر شد، فهميدم که توی اونا من زيادی هستم و جا برام تنگ و تنگتر شد و دنيا هم کوچک و کوچکتر شد و زندگي خيلی سخت تر شد و گلهايي که اون همه زيبا و معطر بود خيلی سريع پژمرد و پرپر شد و چهرة فريبندة دنيا از هميشه زشت تر شد و قلب شاد و عاشق من زخمی و داغونتر شد و روح لطيف و رؤيايی من بيمار شد و از هميشه ديوونه تر شد، ديدم مثل هيچکسی نيستم و انگار يه لکة ننگم و اين باعث شد که جسم رنجورم پوسيد و شکسته تر شد، وجودم تنها و تنهاتر شد و وقتی هم که آدمای بی احساس و سنگی رو ترک کردم و رفتم اوضاع دنيا خيلی خوب شد و همه چيز يِهويی بهتر شد، امّا چشم تو و مهربونها و فرشته ها از اشکهای گرمتون تر شد، دلهای مثل گلتون از غصه پُرتر شد، وقتی که من رو دفن کردن و از شرّم خلاص شدن همگي يک صدا شدن و گفتن اين عاشق نکبت هم مُرد و يه احمق کمتر شد.

اين تويي كه در دل شب مرا به بال محبت به ماه مي خواني
گاهي به نام و گاهي با نگاه مي خواني
تويي تويي به خدا اين دگر خيال تو نيست
تويي كه آمده اي تا كنار بستر من
تا آنكه نميرم ز درد تنهايي
گاهي بر سينة پر اضطراب من سر تو
گاهي بر سينة پر اضطراب تو سر من
به سينه تا نفسي هست بي قرار توام
من و توييم كه در عشق ميسوزيم
من و توييم كه در انتظار فرداييم
اگر سپيدة فردا آمد دگر آن روز
من و تو نيست ميان ما اين ماييم
كاش آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان گرفتي مرا در آغوش
آنجا كه تنهايمان از عشق گرم شد
آنجا كه چشم هايمان از اشك پر شد
آنجا كه گفتم دوست ميدارم تو را
آن هنگام كه يادگاري از عشق
بر لبانمان نشانديم
و لا به لاي خاطره ها گم شديم
بگذار باز هم پيش تو باشم
بگذار تو را به خواب ببينم
بگذار در خيال تو باشم
بگذار...
دستت را به من بسپار
تا از گرمي آن وجودم را پر كنم
گوشت را به من بسپار
تا زمزمة عشق را در آن جاري كنم
شانه ات را به من بسپار
تا آن را تكيه گاه تنهاييم كنم
قلبت را به من بسپار
تا آن را در هاله اي از نور نگهداري كنم
صدايت را به من بسپار
تا مهربانيت را تدريس كنم
چشم هايت را به من بسپار
تا تازگي عشق را در آن پيدا كنم
جسمت را به من بسپار
تا مادام آن را گل باران كنم
همه را به من بسپار
تا معني خواستن را ياد بگيرم
و ياد بگيرم چگونه با وجود تو
در حضور عشق خود را بازيابم


وقتی که بارون مياد هر چندتا قطرة بارون رو که تونستی بگيری همونقدر من رو دوست داری و هر چندتا رو که نتونستی بگيری همونقدر من تو رو
دوست دارم ، حالا حساب کن که از اول آفرينش تا حالا چقدر بارون اومده و تو چندتا قطرة بارون رو تونستی که بگيری.
تو به مانند زمين عشق من هستی
من خاک زمين عشق تو هستم
تو به مانند دريای آبی عشق من هستی
من قطره های آبی دريای عشق تو هستم
تو به مانند ساحل دريای عشق من هستی
من شنهای ساحل دريای عشق تو هستم
تو به مانند جنگل سبز عشق من هستی
من برگ درختهای سبز عشق تو هستم
تو به مانند طوفان عشق من هستی
من گرد و غبار طوفان عشق تو هستم
تو به مانند خانة عشق من هستی
من درهای خانة عشق تو هستم
تو به مانند خوانندة نغمة عشق من هستی
من شاعر نغمه های عشق تو هستم
تو به مانند ساقة گلهای عشق من هستی
من ريشة ساقه های گلهای عشق تو هستم
تو به مانند درياچة پهناور زيبای عشق من هستی
من ماهی های درياچة پهناور زيبای عشق تو هستم
تو به مانند دنيای پهناور زيبای عشق من هستی
من ذرّه ذرّه های دنيای پهناور زيبای عشق تو هستم
تو به مانند همة زيباييهای عشق من هستي
و من آرايه های زيباييهای عشق تو هستم.

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
اي زلال پاك
جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب
اي هميشه آشنا
هر طرف كه مي كنم نگاه
تا همه کرانه هاي دور
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك

اگر يک روز ديدی دل 1000 نفر برات تنگ شده بدون که اول دل
من تنگ شده ، اگر يک روز ديدی دل 100 نفر برات تنگ شده بدون که من نفر اول اونها بودم ، اگر يک روز ديدی دل 10 نفر برات تنگ شده بازم اول دل
من بوده که برات تنگ شده ، اگر يک روز ديدی فقط دل 1 نفر برات تنگ شده بدون که اون 1 نفر کسی جز من نيست ، و اگر يک روز ديدی دل هيچکس برات تنگ نشده بدون که من مرده ام
.
هنوز عاشق ترينم ای تو تنها باور من...
به غير از با تو بودن نيست هوايي بر سر من...
هنوز عطر تو مونده در فضای خانة من...
هنوز هم بيقراره اين دل ديوونة من فراموشم نکن.
تويي تنها دليل بودن من به يادم باش فراموشم نکن...
من تشنة محبت، دلم به اين جدايي هرگز نکرده عادت ...
ناکامی از تولد همراه بخت من بود...
ندارم از تو شکوه اين سرنوشت من بود ...
فراموشم نکن. تويي تنها دليل بودن من فراموشم نکن به ياد من باش...
بی تو حديث عشقو ديگه باور ندارم، جز با تو بودن فکری در سر ندارم...
ميپيچه عطر خاطره در خلوت شبهای من...
تکرار اسم قشنگت شده عادت لبهای من...
هنوز عاشق ترينم ای تو تنها باور من...
به غير از با تو بودن نيست هوايي بر سر من...
هنوز عطر تو مونده در فضای خانة من فراموشم نکن...
تويي تنها دليل بودن من به ياد من باش فراموشم نکن...
امروز غريبانه ترين لحظه ها و آشناترين يادها در خاطر مي نشيند و من در رؤيا، در رقص با تو ، با صداي نفسهاي تو، نفس تازه مي كنم. آري من، چشم در چشمان تو، گويا چشم در چشمان آسمان گشوده ام و با پيچيدن صداي تو انگار گوشهايم زيباترين موسيقي خلقت را مي شنوند. دستان من در آرزوي فشردن دستان تو در انتظاري كشنده روزگار می گذرانند و روح من در عطش معاشقه با حضور تو، چونان آسماني آبي، فراخ و بي انتها، صبور و استوار تا آمدنت، آرام می ماند و سرآخر قلب پر از مهرت وجودم را آنچنان مي گدازد كه قلبم را نزد تو، در دستان تو، تا هميشه، از ارتفاع بلند مهر، گرم و تفته حس مي كنم.
زندگی بی تو برايم بی مفهوم است سخت است بی تو زنده بودن با بودنت من جون ميگيرم ای تاروپود اين تن بي جان من بی تو ميميرم نگذار با رفتنم عشقمان بميرد بگذار مثل هميشه عاشقت باشم بگذار سر رو شونه هات بذارم بگذار تکيه گاه اين تن بی جان من تو باشد بگذار دستانت را بگيرم بر آن بوسه زنم و فرياد بزنم دوستت دارم ...آری من دوستت دارم من عاشق توام عاشق تويي که برايم زندگانی هستی عاشق تويي که دنيايم هستی آری من عاشقم عاشق تو...عاشق بودنت در کنارم ...عاشق آن نگاه مهربانت ...عاشق بوسيدنت ...عاشق تو ...آری عاشق...بگذار در آغوشت بميرم بگذار اشک شرم خود را به پايت بريزم ... بگذار با تو باشم... بگذار با تمام وجودم فرياد زنم ای دنيا ... ای هستی ... من عاشقم... و عشقم را دوست دارم.